هيچ کس ويرانيم را حس نکرد...
وسعت تنهائيم را حس نکرد...
در ميان خنده هاي تلخ من...
گريه پنهانيم را حس نکرد...
در هجوم لحظه هاي بي کسي...
درد بي کس ماندنم را حس نکرد...
آن که با آغاز من مانوس بود...
لحظه پايانيم را حس نکرد...
هيچ کس ويرانيم را حس نکرد...
وسعت تنهائيم را حس نکرد...
در ميان خنده هاي تلخ من...
گريه پنهانيم را حس نکرد...
در هجوم لحظه هاي بي کسي...
درد بي کس ماندنم را حس نکرد...
آن که با آغاز من مانوس بود...
لحظه پايانيم را حس نکرد...
چه میدانی تو از امروز
چه می دانم من از فردا...
همین یک لحظه را دریاب که فردا می شویم
تنها...
چه داری لا به لای آن نگاهت؟
که بی تابم برای آن نگاهت...
شبیه ماه و خورشید است چشمت
شب و روزم فدای آن نگاهت...
فراموشم مکن،شاید سال ها بعد در گذر جاده ها بی تفاوت از کنار هم بگذریم و بگویی:
آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود!!
مثل باران،چشم هایت دیدنیست،
شهر خاموش صدایت دیدنی است،
مهربانی معنی لبخند توست،
خنده هایت بی نهایت دیدنیست...
خواستم با تو بمانم دل رسوا نگذاشت/شاعر چشم تو باشم،غم فردا نگذاشت/
خواستم تا غزل چشم تو را ساز کنم/مهر زیبایی تو،جای تماشا نگذاشت/
خواستم تا که گرفتار نگاهت نشوم/بخت کوتاه من و آن قد و بالا نگذاشت/
گرچه عمرم همه در سایه ی ناز تو گذشت/آفرین بر غم عشقت که مرا وا نگذاشت/
آمدم بر سر بازار که یوسف باشم/فتنه ی چشم پر آشوب زلیخا نگذاشت/
دفتر چشم مرا باز کن و باور کن/که بجز خاطره ی عشق تو بر جا نگذاشت/