نفرین نامه
مده بر دست هر ناکس به آسانی دل و جان را،
صبا،از من بگو با آن غزال سست پیمان را،
نمی گیری اگر دست من محزون نالان را؛
(الهی،روز وشب گریان بمانی تا دهی جان را!)
چه بد کردم که از من سرگران گشتی تو ای دلبر؟
زدی بر جان من آتش،از این دم تا دم محشر
نشینی هر زمان با دیگری چون ساغی و ساغر،
الهی،از لباس عافیت هر دم بر آری سر،
(کنی هر لحظه در ماتم دو صد پاره گریبان را!)
مرا هر دم که بینی،از غضب خاموش بنشینی
به رغم من،تو با دشمن چنان مدهوش بنشینی
همیشه با رفیقان،بر چمن،مدهوش بنشینی!
الهی،در حریم دل،تو همچون موش بنشینی،
(رسانی بر فلک هر دم ز درد و ناله،افغان را!)
شدم ای بیوفا!آشفته ی زلف سمن سایت
مرا شوریده کردی یک نظر از چشم بینایت
به هر جا پا نهادی،رو نهادم بر کف پایت
الهی،مشتعل گردد بسوزد جمله اعضایت!
(زنی فریاد،بیرون آوری از زخم،کرمانرا!)
شدم دیوانه ی عشقت نگارا همچو مدهوشان
مرا کردی میان آب و آتش از جفا جوشان!
به میدان خیالت بی سر و پایم چو مدهوشان
الهی،متصل گردی تو سر خیل ستم کیشان!
(بداری روز و شب از تعزیت مرگ عزیزان را!)
مه من رفتی و ترسم که آهم از قفای تو،
کند کاری که من،مِنبعد خون گریم برای تو
ازین تعجیل رفتن چیست جانا مدعای تو؟
دمی آهسته رو،ای من فدای خاک پای تو
(مبادا خصم،مخبر گردد از جور و جفای تو)
اگر یارم شوی،بر عالمی موی تو نفروشم
بکن رحمی که از عشقت غلام حلقه در گوشم
میان عشقبازان،کرده ای جانا فراموشم
ببخشا گر بدی گفتم،من از عشق تو مدهوشم
(جفا تا کی؟ به قربان دو چشم سرمه سای تو)
ترا چون خود ببینم اشک حسرت در بصر داری،
گذاری سر به زانوی الم از راه ناچاری
همی بینم شوی حیران،تو با صد خواری و زاری
الهی،خوار گردی تا که رسم جور برداری،
(بسوزد ای ستمگر،آتش آهم بنای تو!)
مکن بر من ستم ای بیمروت،خوار خواهی شد
کنی ترک مرا و با رقیبان یار خواهی شد
چو من،بیچاره، رسوای سر بازار خواهی شد
به پیکان اجل،منصور سان بر دار خواهی شد
(دگر این دل ندارد طاقت جور و جفای تو)
چرا ای سنگدل ترک من خونین جگر کردی؟
چه بد کردم که با من اینچنین قطع نظر کردی؟
مرا از سنگ بیداد جفا،بی بال و پر کردی؟
اگر من با تو بد کردم،تو هم از من بتر کردی!
(ولی آخر عطا سازد خدای من جزای تو!)
منم آن عاشق بیدل که هستم مدح خوان تو
نمی گویم همی من جز دعای تو به جان تو
بود اوصاف تو این ها که من گفتم نشان تو
بسوزد آتش قهر الهی استخوان تو
(دهد در محشر عظما خدای من،جزای تو!)
چه شد باعث که شد عاشق کشی جانا،شعا تو؟
ز بی مهری نمی افتد به سوی من،گذار تو؟
ستمکارا،چه سازم من، ز ظلم بی شمار تو؟
الهی، کاش اول من نمی دیدم عذار تو
(جزایت را دهد ای بی مروت کردگار تو!)
ترا گر در رفاقت با من مسکین، خلل باشد،
همی خواهم دو چشمت کور و پاهای تو شل باشد!
عصای کوری تو، دائماً زیر بغل باشد!
طبیبت باشد عزرائیل و درمانت اجل باشد!
(که اندر کودکی گرگ اجل گردد دچار تو!)
الهی،بینمت غسال می شوید سر و رویت
به پا شد سدر و کافور، آن زمان بر سنبل مویت!
میان تخته ی تابوت،بینم قد دلجویت
رفیقانت روند آندم،یکایک از سر کویت،
(من محزون نشینم ای دریغا! بر مزار تو)
همی گویم:خداوندا!تو در دوزخ عذابش کن
به جای آب "زقوم" جهنم را به کامش کن،
عذابم داده،ای خالق،تو ظلم بی حسابش کن
به سوز سینه ی "کفاش" ای داور،کبابش کن
(ز سوز سینه ام افزون شود آن دم شرار تو!)
چه دیدی از من؟ای سنگین دل بی اعتبار آخر
که گشتی یار اغیار و ز من کردی کنار آخر؟
مرا کردی میان عشقبازان خوا و زار آخر؟
الهی،همچو من گردی پریشان روزگار آخر
(به جانت آتشی افتد،بسوزی چون چنار آخر!)
الهی،در جوانی نخل امیدت ز پا افتد!
ز مرگت شیونی در قوم و خویش و اقربا افتد!
رفیقان ترا در خانه شان فرش عزا افتد!
بنالد مادرت از این مصیبت،تا ز پا افتد!
(ز هجرت،کور بنشیند پدر یعقوب وار آخر!)
الهی،از نظر افتاده ای اهل نظر کردی
چو طفل شیرخواره،هم اسیر و دربدر کردی
غریب و بیکس و بی اقربا، خونین جگر کردی
نمی گویم چه گردی،هر چه می گویم بتر گردی
(شوی آواره در خواری به هر شهر و دیار آخر)
الهی،همچو مژگانم،ترا اقبال برگردد
ز هجرم خون خوری،ملک دلت زیر و زبر گردد
الهی،صبح امیدت چو شام من سحر گردد
اجل جلاد سان ترا بر گرد سر گردد!
(سرت ترسم جدا گردد به تیغ آبدار آخر!)
چه بود ای بیمروت جز وفاداری گناه من؟
چه نقصان بود بر رویت،نگاه گاهگاه من؟
چرا ظالم نکردی رحم،بر حال تباه من؟
الهی،بر زند آتش به جانت،برق آه من،
(برد خاکسترت را باد،مانند غبار آخر!)
ترا دوران به بینوائی مبتلا سازد!
میان خلق عالم،پایمالت چون حنا سازد!
همی خواهم ز خویشان و رفیقانت جدا سازد
الهی دیده ات را کور،از تیر بلا سازد،
(عصا بر کف،نشینی بر سر هر رهگذار آخر!)
مدامت روز و شب با دیده ی خونبار میخواهم
رفیقان ترا دائم ذلیل و خوار می خواهم
مکافات ترا از خالق جبار می خواهم
ترا دایم میان انجمن،تبدار می خواهم
(نشینم بر سر قبر تو،چون شمع مزار آخر)
به یا رب یا رب شبها،ترا تبدار می خواهم!
سرت را با تکلم بر فراز دار می خواهم!
به چشمت دم به دم خاری درین گلزار می خواهم!
شب و روز این تمنا را من از جبار می خواهم!
(شوی نظاره گر در چشم خلق روزگار آخر!)
الهی،خانه ات ویرانه و زیر و زبر گردد
به هر دم زخم جانت را هزاران نیشتر گردد
محبان سر کویت به جانت کینه ور گردد
به هر جایی که بنشینی به فرقت طاق،برگردد
(شوی ظالم به پیش خلق عالم،خوار و زار آخر)
از آن روزی که من بر ماه رخسارت نظر کردم،
سحر،چون بلبل شوریده از غم،ناله سر کردم!
چه شب ها ای عزیز من به هجرانت سحر کردم
سحر،چون بلبل شوریده از غم،ناله سر کردم!
(سزایت را دهد ای بیمروت کردگار آخر)
نگارا چون بجای من برفتی غیر بگرفتی؟
گل خود را به بستان رفیقانم تو بشکفتی
زمن ببریدی و رفتی به پیش ناکسان خفتی!
هر آنت را ز دل گفتم،میان انجمن گفتی!
(من محزون نشینم ای دریغا!بر کنار تو)
گلستان جمالت را چو اندر گل ستان دیدم،
بسی جور و جفا از عشقت،ای آرام جان دیدم،
ملامت های پی در پی که من از این و آن دیدم
هنوزم بس نبود اینها که من اندر جهان دیدم
(تو هم از من جدا گشتی،دلم شد بیقرار آخر)
مرا این شکوه از دست رفیقان دغا باشد
دلم خون کرده ای جانا که بر مرگت رضا باشد
نکو خواه تو دایم در جهان یارش خدا باشد
همی خواهم که بدخواهت همیشه در عزا باشد
(الهی،دشمنت گردد به خواری سنگسار آخر)
نمی آیی چرا یکدم برم ای نازنین آخر،
که من هم افکنم در پیش پای تو نگارا سر
بیا و رحم کن بر من به حق خالق اکبر،
بگردان کلبه ی احزان من را پر زر و زیور
(منم مجنون،تویی لیلی و زینسان بیقرار آخر)
در اول مهربان گشتی،مرا بردی به چنگ خود،
به ابرو عشضوه کردی،گاه با چشم خدنگ خود،
زدی بر سینه ی "کفاش" پیکان زرنگ خود،
به صد خواری شکستی سینه ی دل را به سنگ خود
(خدا سازد ترا آخر چو من،بد روزگار آخر!)
دارم امید آنکه چون من،دربدر شوی
رسوای خاص و عام،به هر رهگذر شوی
محتاج در زمانه به خون جگر شوی
از دیده کور گردی و از گوش،کر شوی
(از هر بدی که هست به عالم بتر شوی)
ساقی کند ز زهر لبالب پیاله ات
روید به باغ،خار ستم،جای لاله ات
روز و شبان رود به فلک،آه و ناله ات
گرئن به تیر غیب،نماید حوله ات!
(ماهی صفت به لجه ی خون،غوطه ور شوی)
رویت شود سیاه الهی چو موی تو!
مویت سفیدتر شود از رنگ و روی تو!
مکاری اجل بشود رو به روی تو!
منزل همیشه بلا نماید به کوی تو!
(بیرون شوی ز شهر و به کوه و کمر شوی!)
شال عزا کند چو به گردن برادرت،
گردد سیاهپوش ز داغ تو خواهرت
پیوسته رود-رود بود کار مادرت
آیند دوستان تو، هر روز در برت
(در قبر،از فراق تو زیر و زبر شوی!)
من ظالمی جز تو ستمگر ندیده ام
بالله به حق خالق اکبر ندیده ام
کفری که با تو هست،ز کافر ندیده ام
غیر از تو، ظالمی کس دیگر ندیده ام
(ترسم به کفر،در همه عالم،سمر شوی!)
باور مکن که لب به شکایت بهم زنم
کاین حرف ها جمله من از بیش و کم زنم
پیش کسی ز دست جفای تو،دم نزنم
نفرین ترا نمایم و داد از ستم زنم
(خواهم که پیش خلق جهان،معتبر شوی!)
بر من جفا اگر تو کنی،من وفا کنم
دشنام اگر دهی،به عوض من دعا کنم
درخواست طول عمر تو را از خدا کنم
گر جان طلب کنی،به رهت من فدا کنم
(شاید ز صدق و کذب کلامم خبر شوی!)
یا رب! ز آسمان گذرانی کلاه را
در صدر اقتدار زنی بارگاه را
سازی ز حسن خویش،همه مهر و ماه را
بر خود کنی مطیع تو شاه و گدا"ه" را
(مستغنی از متاع جهان سر به سر شوی!)
"کفاش" روز و شب،تو اگر حق به حق کنی،
تفسیر "قل اعوذ برب الفلق" کنی،
اشعار خویش،ثبت هزاران ورق کنی،
در هر ورق شکایتی از " ما خلق" کنی،
(پا بست تو به زلف بتان،بیشتر شوی!)
الهی یار اگر خواهی که از عاشق جدا گردی،
برون از نقطه ی توحید انبیا گردی
دو نیم از ذوالفقار سرور دین مرتضی گردی
به روز حشر تو محروم از خیر النسا گردی
(هلاک از زهر ایدل سنگِ حق مجتبی گردی)
به جانت صد مصیبت از چپ و از راست رو آرد
بلای ناگهانی بر تو در هر جاست رو آرد
دو چشم جادویت از اشک جوی خون فرو آرد
تنت از درد گندیده شود تا آنکه بو آرد
(الهی خوار در نزد شهید کربلا گردی)
هر آنکس یار را فرمود از عاشق جدا گردد
الهی روز و شب در خانه اش ماتم به پا گردد
الهی دزد ناموسش به دوران برملا گردد
الهی مادر و بابش ز هجرش بینوا گردد
(به اشک چشم زین العابدین،دلبر فنا گردی)
کجا باشد خبر از آه من،آن بیمروت را،
کنم رسوا به نزد دوستان،آن بی حقیقت را
از او هرگز ندیدم من ز آه خو طریقت را
دگر جای بلندی میگذارم پای همت را
(به علم باقر،ای دلبر به ذلت آشنا گردی)
رقیب بوالهوس آخر فسونت کرده،میدانم
نمک نشناس! حقا که خیانت کرده،میدانم
درین عالم به آخر سرنگونت کرده،میدانم
به کوی عاشقان غرقاب خونت کرده،میدانم
(به صدق جعفر صادق،گرفتار جفا گردی)
برو ای مدعی!کاری ز عاشق،بر نمی آید!
جفا بر لیلی از مجنون صادق،بر نمی آید!
تو با من، من به تو هرگز موافق،بر نمی آید؟
نمیدانم چرا عمر منافق،بر نمی آید؟
(به حق موسی جعفر،به زندان مبتلا گردی)
به دل دارم ز دوری تو،چندین دادها امشب
حکایت ها به دل دارم ازین بیدادها امشب
نماید لشکر غم بر سرم امدادها امشب
برآرم از دل خونین،دو صد فریادها امشب
(الهی نا امید از روضه ی شاه رضا گردی)
به یک شب می کنم زیر و زبر،صبح رفیقان را
به خاکستر برابر می کنم یک لحظه ایشان را
برای عندلیبان می دهم زینت گلستان را
الهی یار اگر دلگیر باشی دردمندان را،
(به آن جود تقی محتاج فقر و ابتلا گردی)
رقیبان!شکوه ها چندان ازین پیمان شکن دارم
میان نازنینان من نگاری سیم تن دارم
از آن بی فطرتی هایش دو صد چندان سخن دارم
هزاران ماجرا در هر دیار و انجمن دارم
(غضبناک نقی و عسکری ای مه لقا گردی)
به یارب یارب عاشق،الهی دربدر گردی
پدر مانع اگر باشد،الهی بی پدر گردی
الهی روز و شب،از غم،اسیر و خونجگر گردی
که از حال دل "کفاش" ای دلبر،خبر گردی
(به حق مهدی صاحب زمان،دلبر فنا گردی)