غزلی از عماد خراسانی
گرچه در خاک برم درد تمنای تو را تا پسین لحظه پرستم رخ زیبای تو را
کی شبی مست بیایی که من بی سر و پا تا سحرگه بزنم بوسه سراپای تو را
نور باران شده از دوش مرا خانه ی دل ای بنازم نگه نرگس شهلای تو را
ما کسی را که نبینیم پرستش نکنیم بارها دیده دلم روی دلارای تو را
نه شگفت است برآرم سر و از سر گیرم صبح محشر غم عشق تو و غوغای تو را
تو امیدی،تو نویدی،تو بهشتی،تو بهار به چه تشبیه کنم چهره ی زیبای تو را؟
من و اشک و غم و درد انجمنی ساخته ایم به که تفویض کنم بزم مهیّای تو را
مَنعَم از باده کنی لیک ندانی غم هجر ما نداریم دل سنگ شکیبای تو را
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 17:10 توسط مسعود
|